با خدايي گام به گام 10
بسم الله الرّحمن الرّحيم
امام حسين عليه السلام : فکر به موجود بودن او مي رسد اما وجود باورانه ، نه وجود وصفي. (تحف العقول)
کل مقاله را در اينجا ببينيد
يکي ديگر از براهين بيخدايان مثبت گرا برهان شر است ، برهان شر را يک برهان شهودي ميدانند نه يک برهان منطقي ، براهين منطقي قوي تر هستند چون اثبات ميکنند که در نفس مفروض ما تناقض وجود دارد بدون اينکه ما نياز به تجربه و مشاهده اي وراي تصور منطقي مفروض خود داشته باشيم ، اما براهين شهودي با پشتوانه مشاهدات و واردات بيروني تشکيل يک استدلال و قياس منطقي ميدهند و نتيجه ميگيرند که خدا وجود ندارد.
هر چند ممکن است در اين قياس منطقي در برهان شهودي متوسل به تناقض بشوند اما اين تناقض غير از تناقض در برهان منطقي منظور نظر آنها است ، چون وجود تناقض در يک مفهوم تعريف شده غير از تناقض بين دو وجود و يا بين دو ايده فرض شده است ، هر چند نويسنده مقاله اين مطلب را دقيق و فني بيان نکرده:
|
يعني بيخدا بايد اثبات کند که ميان شر و خدا ناسازگاري وجود دارد و نسبت قضيه وجود داشتن خدا به قضيه وجود داشتن شر نسبت تناقض است و بنابر اصل تناقض تنها يکي از اين دو قضيه ميتواند درست باشد.
|
چون آشکار است که تناقض بين دو قضيه از نظر منطقي ، اتحاد دو قضيه را نياز دارد ، مثلا خدا وجود دارد و خدا وجود ندارد يک تناقض منطقي بين دو قضيه است ، و يا در قضيه هاي داراي سور ، مثلا "هر انساني سر دارد" و "بعض انسانها سر ندارند" يک تناقض منطقي است ، اما ناسازگاري بين بين دو وجود ربطي به اصل تناقض ندارد و فقط با استدلال منطقي بازگشت به تناقض ميتواند بکند.
و خوشبختانه نويسنده در ادامه بحث همين حرفش را تکرار کرده و سپس ارجاع به بحث اصل تناقض در بين مقالات خودش داده که مقصود من را کاملا واضح ميکند:
|
برخي مانند سينت توماس آکويناس ...... بنابر اين ضرورت دارد که فرض نخست نيز بطور جداگانه اثبات شود. يعني بيخدا بايد اثبات کند که ميان شر و خدا ناسازگاري وجود دارد و نسبت قضيه وجود داشتن خدا به قضيه وجود داشتن شر نسبت تناقض است و بنابر اصل تناقض تنها يکي از اين دو قضيه ميتواند درست باشد. و از آنجا که وجود شر را بديهي فرض کرده ايم قطعاً قضيه وجود خدا نادرست است و در نتيجه خدا وجود ندارد. در مورد مفهوم تناقض و اصل تناقض به نوشتاري با فرنام "تناقض چيست؟" مراجعه کنيد.
|
يعني وقتي شما به بحث خود او در اصل تناقض مراجعه ميکنيد چنين ميبينيد:
|
تناقض يکي از روابطي است که ممکن است بين دو گزاره (قضيه، گزاره چيست؟) وجود داشته باشد. رابطه بين دو گزاره تناقض است، در صورتي که در هشت چيز با يکديگر يگانگي (يگانگي) داشته باشند اما از لحاظ ماهيت (کيفيت و کميت) با يکديگر يگانگي نداشته باشند. شرط لازم (و نه کافي) براي اينکه دو گزاره با يکديگر تناقض داشته باشند در منطق ارسطويي اين است که آن دو گزاره در 8 چيز با يکديگر يگانگي داشته باشند، و اگر اين يگانگي در ميان آنها وجود نداشته باشد آن دو گزاره قطعاً با يکديگر در تناقض نيستند.
1- يگانگي در موضوع
اگر گفته شود "صندلي چوبي است و ميز چوبي نيست"، ميان اين دو گزاره تناقض نيست زيرا در موضوع يگانگي ندارند. .....
|
پس شرط تناقض اين است که 8 وحدت بين دو قضيه وجود داشته باشد ، در حالي که تصريح کرد : "و نسبت قضيه وجود داشتن خدا به قضيه وجود داشتن شر نسبت تناقض است و بنابر اصل تناقض تنها يکي از اين دو قضيه ميتواند درست باشد." و اين با توضيح خود او راجع به تناقض آشکارا در تناقض است! چون دو قضيه: "خدا وجود دارد" و "شر وجود دارد" اتحاد در موضوع ندارند.
و نميدانم چه شده است که نويسنده مقاله در ابتدا به حق ميگويد که برهان شر، يک برهان شهودي است و نه منطقي و لذا از نظر قدرت و قطعيت پايين تر از برهان منطقي است:
|
اين برهان از برهانهاي شهودي محسوب ميشود يعني اثبات آن نيازمند شهادت و ديدن دنيا است، اينگونه برهانها از نگر قدرت و قطعيت اساساً يک درجه پايينتر از برهانهاي منطقي هستند که درستي آنها نيازي به شهادت ندارند.
|
اما در پايان مقاله که به خيال خود سرافرازانه ميخواهد بحث را خلاصه کند آن را به وصف يک برهان منطقي و نه شهودي توصيف ميکند!! آيا در پايان مقاله اشتباهي صورت گرفته يا يک نحو شانتاژ و فريبکاري در عالم استدلال و منطق و سخن فلسفي رخنه کرده است؟ ببينيد:
|
در نهايت با توجه به باطل بودن اعتراضاتي که به برهان شر ميشود، ميتوان نتيجه گرفت که استدلال الف تصحيح شده درست است و حکمش نيز صادق است، بنابر اين خدا نميتواند وجود داشته باشد و اگر چيزي يا کسي توانايي وجود را نداشته باشد، قطعاً وجود ندارد، مانند يک مثلث چهارگوش و يا هر چيز متناقض ديگري.
|
به هر حال مقاله برهان شر مقاله مفصلي است و هر باخدايي وقتي به دقت آن را ملاحظه ميکند به وجد ميآيد که چگونه بيخداها يک شعري گفته اند و خودشان در قافيه اش مانده اند!
در برهان شر دو گام را برداشته اند ، يکي را به راحتي برداشته اند يعني ادعا کرده اند که بديهي است در حالي که در طول تاريخ فلسفه حکماي زيادي مخالف دارد پس چگونه ميتواند بديهي باشد؟! گام اول اين است که شر قطعا وجود دارد.
گام دوم را با سختي برداشته اند در حالي که به شدت به چالش کشيده شده اند ، گام دوم اين است که چون شر وجود دارد پس ممکن نيست خدا وجود داشته باشد ، در بيان اين ملازمه اول استدلال الف را عرضه کردند ، و چون فرض نخست آن ثابت نبود مجبور بودند استدلال ب را براي اثبات فرض نخست استدلال الف عرضه کنند ، اما قبول کردند که فرض نخست استدلال ب صحيح نيست و لذا مجبور شدند تا فرض را تصحيح کنند و در نتيجه استدلال اصلي الف را هم تغيير دادند! و چون مقاله مفصل است من بعض عبارات آن را ميآورم و سپس نقد ميکنم إن شاء الله تعالي :
|
استدلال الف: 1- اگر خدايي وجود ميداشت، در دنيا شرّي وجود نميداشت. 2- در دنيا شر وجود دارد. 3- بنابر اين خدا وجود ندارد.
.......
بنابر اين تنها فرضي که باقي ميماند و بايد در مورد درستي آن تحقيق کنيم فرض نخست است. يعني اينکه چرا اگر خدا وجود داشته باشد بايد در دنيا شر وجود نداشته باشد؟
.......
بنابر اين تمامي تمرکز اين برهان بر روي فرض نخست آن يعني تناقض وجود شر با وجود خدا است. براي دفاع از فرض نخست استدلال ديگري را ميتوان ارائه داد و آن استدلال از اين قرار است.
استدلال ب: 1- يک موجود اخلاقمدار و نيک جلوي تمامي شر هايي را که بتواند جلويشان را بگيرد ميگيرد و اگر شرّي نابود شدني وجود داشته باشد آنرا نابود ميکند. بنابر تعريف نيک بودن 2- يک موجود قدير قدرت جلوگيري از تمامي شر ها را دارد. بنابر تعريف قدير بودن. 3- موجودي که قدير، عليم و حاضر در همه جا است، ابدي و ازلي خالق همه چيز غير از خودش است ميتواند جلوي تمام شر ها را بگيرد. 4- خدا بنابر تعريفش قدير، عليم، همه جا حاضر، ابدي و خالق همه چيز است. 5- اگر خدا وجود داشته باشد هيچ شرّي در جهان وجود نميداشت. و اين نتيجه برابر فرض يکم در استدلال اصلي (استدلال الف) است.
.......
، لذا تنها فرضي که باقي ميماند فرض نخست است که فرضي بحث بر انگيز است. اگر اين فرض درست باشد نتيجه برهان شر تاييد خواهد شد، و طبيعتاً اختلاف نظر فلاسفه مدافع برهان شر و منتقدين آن تنها بر سر همين فرض است.
درستي فرض يکم استدلال ب به پاسخ پرسش زير بستگي دارد، آيا يک موجود اخلاقمدار و نيک ، بنابر تعريف خوب بودن بايد لزوماً جلوي تمامي شر هايي را که بتواند جلويشان را بگيرد ميگيرد؟
......
اين مسئله باعث ميشود که به فرض نخست استدلال ب شک کنيم. براي اينکه اين بحث بطور دقيق مشخص شود فلاسفه تعريفي از نيک بودن يا همان "اخلاقمدار" بودن را مطرح کرده اند که اين تعريف از اين قرار است: يک موجود نيک و اخلاقمدار مانند P ميتواند اجازه وجود شرّي مانند E را بدهد تنها و تنها در صورتي که يکي از قضيه هاي دو گانه يا هردو آنها که در ادامه مي آيد در مورد آن شر صدق کنند. 1- اگر E براي رسيدن به خيري بزرگتر ضرورت داشته باشد. 2- اگر وقوع E براي جلوگيري از شرّي بزرگتر از E ضرورت داشته باشد. از اين به بعد به شرّي که به يکي از اين دو شرط يا هردو آنها در مورد آن صدق کند شر اخلاقي و شرّي که هيچيک از اين دو شرط در مورد آن صدق نکند شر غير اخلاقي خواهيم گفت.
با توجه به اين تعريف جديد براي موجود اخلاقمدار و نيک براي اينکه برهان شر درست باشد بايد در شکل آن تغييراتي ايجاد کرد، فرض نخستين استدلال ب برهان شر را به ياد بياوريد. 1- يک موجود اخلاقمدار و نيک جلوي تمامي شرهايي را که بتواند جلويشان را بگيرد ميگيرد و اگر شرّي نابود شدني وجود داشته باشد آنرا نابود ميکند. بنابر تعريف نيک بودن اين فرض را براي اينکه کاملاً درست باشد و با تعريف جديد همخواني داشته باشد بايد اينگونه تغيير داد: '1- يک موجود اخلاقمدار و نيک جلوي تمامي شر هايي که وجود آنها غير اخلاقي است و او ميتواند جلوي آنها را بگيرد، و اگر شرّي نابود شدني وجود داشته باشد آنرا نابود ميکند ميگيرد. زيرا بنابر فرض نخستي که کرده بوديم يک پدر و مادر که فرزندشان را تنبيه ميکنند يا يک جراح که قبل از جراحي به بيمارش درد وارد ميکند را ميتوان شر و غير اخلاقي ناميد. در حالي که بنابر فرض تغيير يافته و جديد آن جراح و پدر مادر ديگر شرور نيستند بلکه ميتوانند همچنان اخلاقمدار و نيک خوانده شوند.
اما با درک جديدي که از شر داريم بايد فرض ششم استدلال ب را نيز تغيير داد 6- اگر خدا وجود داشته باشد هيچ شرّي در جهان وجود نميداشت. و اين نتيجه برابر فرض يکم در استدلال اصلي است. فرض جديد اين خواهد بود '6- اگر خدا وجود داشته باشد هيچ شرّي غير اخلاقي در جهان وجود نميداشت. و اين نتيجه برابر فرض يکم در استدلال اصلي است.
با اين دو تغيير دو فرض نخستين استدلال الف نيز بايد تغيير کند تا اين برهان کاملاً درست شود.
استدلال الف تصحيح شده: 1- اگر خدايي وجود ميداشت، در دنيا شرّي غير اخلاقي وجود نميداشت. 2- در دنيا شر غير اخلاقي وجود دارد. 3- بنابر اين خدا وجود ندارد.
بنابر اين بحث ما از شر به شر غير اخلاقي تغيير پيدا ميکند. خداباوران بايد اثبات کنند تمام شرّي که در دنيا وجود دارد شر اخلاقي است نه شر غير اخلاقي و خداناباوران تنها کافي است ثابت کنند يکي از شرهايي که در اين جهان وجود دارد شرّي غير اخلاقي است. پس بايد توجه داشت که تمام بحث اين برهان بر ميگردد به اينکه آيا شر غير اخلاقي در اين دنيا وجود دارد يا نه. اگر وجود شر غير اخلاقي در دنيا اثبات شود، عدم وجود خدا اثبات خواهد شد و در صورتي که اين مسئله روشن نشود نتيجه اين خواهد بود که با استفاده از برهان شر نميتوان عدم وجود خدا را اثبات کرد.
مسئله مهمي که در اينجا مطرح ميشود اين است که حال بار اثبات وجود شر غير اخلاقي و يا نفي وجود آن بر گردن کيست؟ آيا خداناباوران بايد اثبات کنند که چنين شرّي وجود دارد يا اينکه خداباوران بايد اثبات کنند که چنين شرّي وجود ندارد؟ ممکن است تصور شود چون ادعاي اثبات وجود خدا توسط خداباوران مطرح شده است اين خداباوران هستند که بايد بار اثبات را بپذيرند، اما واقعيت اين است که در اين برهان مدعيان خداناباوران هستند نه خداباوران، بنابر اين بيخدايان و يا مدافعان برهان شر بايد ادعاي خود را اثبات کنند.
در اينجا خداناباوران ميتوانند به سادگي ادعا کنند که بسياري از شرها شر هاي غير اخلاقي هستند. بعنوان مثال واقعه هولوکاست يکي از وحشتناک ترين فاجعه هاي تاريخ بشرّي است، چرا خداوند در اردوگاه هايي را که نازي هاي نژادپرست براي يهوديان، معلولين، همنجسگرايان، کولي ها و... درست کرده بودند و به آدمسوزي آنها ميپرداختند باز نکرد و آنها را نجات نداد؟ ممکن است بگوييد نابودي نازي ها که سر انجام توسط آمريکا و شوروي انجام گرفت خواست خدا بود و خدا بالاخره اين کار را کرد، اما مسئله اين است که حتي اگر قبول کنيم خدا در نابودي نازي ها نقش داشته است، خدا اين کار را خيلي دير انجام داده است، و درنگ او موجب وقوع شر فراوان شده است.
در اينجا بار اثبات نادرستي اين ادعا به گردن خداباوران مي افتد. اين بر عهده خداباوران يا منتقدان برهان شر است که ثابت کنند اينگونه شر ها اخلاقي بوده اند نه غير اخلاقي. و اگر در اين کار موفق نشوند، نتيجه اين برهان صادق خواهد بود و عدم وجود خدا اثبات خواهد شد.
|
ملاحظه ميکنيد در ذيل عبارت ناچار پذيرفته اند که بار اثبات وجود شر غير اخلاقي بر عهده بيخدايان است ، اما در ادامه مثل گام اول، به بداهت وجود شر غير اخلاقي متوسل شده و ادعا کرده اند خداباور بايد اثبات کند که اين مثال هايي که ما زديم شر اخلاقي است! و گرنه غير اخلاقي بودن آن واضح است!
بنابر اين نزد آگاهان استدلال هاي منطقي و فلسفي ، واضح ميشود که برهان شر ، اساسا برهان و استدلال نشد بلکه دو ادعاي پي در پي شد: 1- شر قطعا وجود دارد 2- شر غير اخلاقي هم قطعا وجود دارد ،، در حالي که شخص دقت کننده در تمام مطالب مقاله برهان شر ، حتي يک استدلال ضعيف که در صدد اثبات يکي از اين دو ادعا باشد پيدا نميکند!
تعجب من پايان نمييابد از اين جمله اي که در فقره آخر عبارت نقل کردم: "در اينجا بار اثبات نادرستي اين ادعا به گردن خداباوران مي افتد" ، خودش ميگويد "اين ادعا" اما ميگويد نادرستي اين ادعا را طرف من بايد ثابت کند!!
اکنون بر ماست که در سه موضوع بحث کنيم:
1- شر چيست؟
2- آيا شر وجود دارد؟
3- با فرض اينکه شر اخلاقي يا غير اخلاقي وجود داشته باشد آيا لازمه آن اين است که خدا موجود نباشد؟
إن شاء الله ادامه خواهد داشت.
ربّ وفّق و سهّل.
+ نوشته شده توسط حسین در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت
9:24 |